تبليغاتX
sarzamine niloofari
...

او مرا دوست نداشت قصه از بخت بدم باز تکرار نداشت

ای خدا این چه زمینی ست؟جسدم گور نداشت !

شاعر ازبخت بدم از برای دل من شعر نداشت .

آسمان شب من زره ای شوق به مهتاب نداشت.

سر من باز برای گریه شانه ای گرم به دیدار نداشت.

این چه عشقی ست که معشوقهء من  قصهء با من و تکرار مرا دوست نداشت.

او مرا دوست نداشت!

من قسم می خوردم ولی انگار زبان دل من یاد نداشت !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:19  توسط نیلوفر میری  | 

آرزوهام برای من قفس شده

آرزوها سدی واسه نفس شده

برای دل قفس نبود

شروع عاشقانه بود

نگاهی کردم آسمون

سقف فلزی تو هوا؟

برای دل قفس نبود

یه آسمون نقره ای توی فضا !

صدامو می کردم رها

برای اون قفس نبود

صدای من از لای گوش میله ها می رفت هوا

از نای من می شد جدا می شد رها

برای اون قفس نبود

فکر می رفت به ناکجا

فکر.سفر.جهان.خدا

برای فکرقفس نبود

برای عشق قفس نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 14:13  توسط نیلوفر میری  | 

تولدم مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:2  توسط نیلوفر میری  | 

گاهی وقتا با خودم تو تاریکی هام می شینم

خودمو تو تاریکی تنهای تنها می بینم

اما این تاریکی نیست که داره آزارم می ده

می دونم . تنهایی نیست که داره آزارم می ده

یه کمی که از خودم جدا می شم

تازه می فهمم که من چه شکلیم!

حتی تو تاریکی هام بهتر خودم رو می بینم

حالا می فهمم چی آزارم می ده

این منم.خود منم که دائم از من می میره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 23:57  توسط نیلوفر میری  | 

بی خودانه یافتم من تو را در گمراه

بی خودانه مشق شد همه ی دفتر ها

بی خودی . از الکی . همه ی عاشق ها

می شد ند عاشق  هم پوچ و این خالی ها

بی خودانه سبز شد  همه ی رویش ها

عاشق دیوار بود همه ی بر خورد ها

بی خودانه دل بست به سراب بی دل

خانه ام سرریز بود از هوای دل دل

شنبه ها . یک شنبه . همه ی هفته ی روز

داشتم دوست ولی بی خودانه  ؟؟  هرگز

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 23:35  توسط نیلوفر میری  | 

آره اون رنگی که من دوسش دارم رنگ تو نیست

آره اون صدایی که می خواد دلم زنگ تو نیست

می دونی:رقص دلم هنوز به آهنگ تو نیست

همه قصه هات قشنگه ولی افسوس چه کنم...

آره قلب تو قشنگه همه حرفاشم یه رنگه

دل من رنگ و وارنگ مثل حرفای تو نیست

کاش می شد مال تو باشم  نمی شه

کاش می شد که هیچ غمی نداشته باشم نمی شه

آره من دلم می خواست آرزو باشم همیشه

حالا آرزوی تو شدم دوباره  چی می شه!!

چرا پس دلم آخه راضی به عشقت نمی شه؟؟؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 23:51  توسط نیلوفر میری  | 

چه ضخیم است این سایبان آرزوهای من

که زیر باران نمی لرزندو زیر آفتاب نمی سوزند

چه امیدوارند این کهنه قصه های قدیمی این رویاهای من

سایبان آرزوها را دگر جایی نیست

آنقدر آرزو زیر آن ایستاده که بینشان راهی نیست

چه قصه های قشنگی ز غصه ها بلدند

این آرزوهایی که جز صبوریه خود هیچ یادشان نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 13:16  توسط نیلوفر میری  | 

لحظه ای هیجان انگیز بود لحظه برخورد نگاه های ما

نگاه هایی که گر چه پر معنا بود اما هیچ وقت یکدیگر را نفهمیدند

و نگاه تو می خوست حرفی بزند اما با یک تپش آن قطره پر معنی و نایاب از هم پاشید

کار تقدیر بود کار تقدیر  این جمله ای بود که مدام زیر چتر پوچی با خودم تکرار می کردم

و ساعت ها از همه بدتر بودند ساعت هایی که عشق را نمی فهمیدند

ولی  نمی خواستم آرزوی دشت سرسبز را به گور ببرم

 آخرین نفسها را میکشیدم  من کهنه شده بودم کهنه

خالی از بودن .پوچ.تکرار و تکرار و دشت مرا صدا می زد

جواب او را نمی دانستم من جای پایی بیش نبودم

کار تقدیر بود کار تقدیر  این جمله ای بود که مدام زیر چتر پوچی با خودم تکرار می کردم

فریادهای درونم چون آتش با گرمای زیاد بر من غالب شده بود ودرونم را از تب می سوزاند

ای کاش خاک بودم و ای کاش آب بودم ای کاش از ساعتها هم بدتر بودم

سراسیمه به پشت سر نگاه کردم:خانه های کاه گلی بود که از خاطره ها و آرزوهایم ساخته بودم

وسقف آنها هر لحظه در حال پاشیدن از هم بود

و من میان سایه روشن ها محو شده بودم

فریاد های تو را شنیدم چشمانم دستی را می دید که در میان موج ها کمک می خواست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 20:38  توسط نیلوفر میری  | 

آنقدر كوچك شده ام كه در رگ لحظه ها غوطه ورم

وآنقدر بي هدف كه مثل زالو خون آبيه لحظه هايم را مي مكم

اي لحظه هاي آبيه من روحتان شاد باد

اي بي هدف  اي من  سفر بي مقصدت بي خطر باد

باشد كه در اوج سرگرداني به قلب زندگي برسي

من انگيزه هايم را در روياي بي ثمر گم كرده ام

به ناگاه از روياهاي پوچ مثل ورم  در رگ لحظه هايم رشد كردم

مثل كوه كبود روي پوست زمان سبز شدم

به حجم پوچي رسيدم كه مثل هيچ خالي بود

چه رشد بي حاصلي

از روي ساعتها خجالت مي كشم

پشت هدفهاي بي تلاشم پنهانم كن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 1:4  توسط نیلوفر میری  | 

پنجره ها را باز كن من پرواز مي كنم

پنجره ها را باز كن تا انتها تا اوج

بگذار نفس بكشم رها باشم

چه حس بي انتهايي دارم من پرواز مي كنم

محض رهايي محض بي وزني آزاد سبك  بي دغدغه

بگذار پرواز كنم پنجره ها را باز كن

نگذار سقف و ديوار مانع از حس بي انتهاي من شوند

سرود رهايي بخوان تا با موسيقي جان رها شوم

چه بي زمان و چه بي آرزو شدم

پنجره ها را باز كن من پرواز مي كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 19:15  توسط نیلوفر میری  |